روزهای پایان سال
پسر قشنگم
الان که دارم برات مینویسم تو خواب ناز کنار بابایی خوابیدی و مامان تو اداره منتظر تا زود بیاد و به تو برسه
.از وقتی که بابایی شیفت ظهر میره اداره و میتونه تا ساعت ٢پیشت بمونه خیال مامانی حسابی راحت البته این موضوع حدود ٩ماهه که اتفاق افتاده.تابستون گذشته بابایی صبحها تو رو میبرد پارک وحسابی بهت خوش میگذشت.این روزهای آخر سالم هوا حسابی سرده و نمیشه تو رو بیرون ببریم.دیروز میخواستیم با هم سه تایی بریم خرید که آقا جون اومد بالا تا شوفاژ حمومو درست کنه .چون کارشون زیاد طول کشید دیگه نشد بریم و تو هم حسابی مارو اذیت کردی .تنها چیزی که تو رو اروم میکنه و مثل آب رو آتیش میمونه کارتون محبوب و مورد علاقت بره ناقلاست .دیشب باز بی خوابی زده بود به سرت ومامانم برات کارتون گذاشت و خودش خوابید.
پسرم! این روزها خیلی راحت داروهاتو میخوری .تا شیشه های شربتو دست بابایی میبینی خودت همونجایی که هستی میخوابی و پشت هم میگی دایو دایو وخیلی راحت و بدون مقاوت شربت هی تلخ و بدمزه رو میخوری و موجب تعجب منو بابایی میشی و ما کلی قربون صدقت میریم.دیشب بالاخره نظافت آشپزخونه رو تموم کردم و از امروز نوبت اتاق خوابهاست .اینجوری که پیش میرم فکر کنم نصف کارا بمونه برا بعد عید،البته خدا نکنه چون مزش به قبل از عید هست.بابایی هم به خاطر کارش (حسابداری)همیشه روزهای آخر سال سرش شلوغه واز صبح تا شب (٩شب) سرش تو حساب کتابه وقتی هم میاد خونه دیگه حال کمک به مامانیو نداره ولی قول داده از چهارشنبه دیگه در خدمت مامانی باشه تا کارا قبل از سال جدید تموم بشه .با این همه کار زیاد دیگه قید خریدو زدیم وبه قول معروف خرید پیشکشمون.
![]()


روزهای پایان سال 

